/* /*]]>*/ از پله ها پايين رفتم و به قبر ناپلئون بزرگ نزديك شدم. دو مجسمه سياه پوش، چيزي شبيه شخصيت منفي كد داوينچي اطراف درب زينت شده اي كه به قبر ناپلئون مي رسيد، نگهباني مي دادند... . اگر شب، با چراغ قوه اين مسير را مي رفتم؟... . پسرش، تنها پسرش هم آنجا بود. با فاصله اي چند متري از پدر؛ دنيا را مي بيني؟ پدر و پسر آنقدر در حيات تشنه ديدن هم باشند، اما نهايتاً زندگي با هم، تنها نصيب قبرهايشان شود. سالها ناپلئون با حسرت چند تار موی پسرش را در آغوش می گرفت، تنها ارتباطی که در جهان بی ارتباطات میتوانست با عزیزش داشته باشد؛ و حالا آرزوی دوران زندگی اش، پس از مرگ نصیبش شده است... . وقتی که هیچ دیداری در زندگانی میسر نشد، شاید جسدهایشان تا ابد در کنار هم آرام گیرند.

ادامه مطلب

