تبليغاتX
کجا؟...

کجا؟...

هر آنجا که اینجا نیست

/* /*]]>*/ از پله ها پايين رفتم و به قبر ناپلئون بزرگ نزديك شدم. دو مجسمه سياه پوش، چيزي شبيه شخصيت منفي كد داوينچي اطراف درب زينت شده اي كه به قبر ناپلئون مي رسيد، نگهباني مي دادند... . اگر شب، با چراغ قوه اين مسير را مي رفتم؟... . پسرش، تنها پسرش هم آنجا بود. با فاصله اي چند متري از پدر؛ دنيا را مي بيني؟ پدر و پسر آنقدر در حيات تشنه ديدن هم باشند، اما نهايتاً زندگي با هم، تنها نصيب قبرهايشان شود. سالها ناپلئون با حسرت چند تار موی پسرش را در آغوش می گرفت، تنها ارتباطی که در جهان بی ارتباطات میتوانست با عزیزش داشته باشد؛ و حالا آرزوی دوران زندگی اش، پس از مرگ نصیبش شده است... . وقتی که هیچ دیداری در زندگانی میسر نشد، شاید جسدهایشان تا ابد در کنار هم آرام گیرند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:1  توسط مش قربان 


در انولید، خواهي نخواهي تاريخ پر از جنگ اين سرزمين را ورق خواهي زد. ساختمانی است بزرگ كه گنبد زرد رنگ آن را از نقاط دور پاريس هم مي توان ديد. گنبدي كه هيچ شباهتي به گنبد زرد رضا ندارد. در زير اين گنبد، ژنرال هوشمند تاريخ خوابيده است. معماري اينجا طوري است كه اين گنبد نه تنها به زيبايي اين محوطه، كه به كل پاريس هويتي خاص داده است. يعنی اين معماري در شهر حضور دارد. چسبده به شهر شده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:33  توسط مش قربان 

در باغ ورساي قدم زدم ، خيلي بزرگ بود، بزرگ، خيلي بزرگ ... مجسمه هاي زيادي در اطراف باغ بودند. هر 10 قدم يك مجسمه و در وسط هر میدانی هم كه مجسمه ای بود، هر يك به شكلي و متناسب با آنجايي كه هست، بايد باشد. مي خواستم با شش يورو يك ساعتی دوچرخه اي كرايه كنم. اما از بد(والبته خوش) داستان كارت بين المللي دانشجوئيم ناگهان ناپدید شده بود! هر چه گشتم نبود و طرف بدون کارت شناسایی معتبر دوچرخه ای کرایه نمی داد. این شد که به اجبار پياده مسير را  ادامه دادم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:4  توسط مش قربان 

«راي طاعت بيگانگان ز ما مطلب
كه شيخ مذهب ما عاقلي كنه دانست»
(حافظ)
****
«چو هر خبر كه شنيدم رهي بحيرت داشت
ازين سپس من و رندي و وضع بي خبري»
(حافظ)
****

«اگر نه عقل بمستي فرو كشد لنگر
چگونه كشتي ازاين ورطه بلا ببرد»
(حافظ)
«ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا
دمي ز وسوسه عقل بي خبر دارد»
(حافظ)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:18  توسط مش قربان 


با RER-متروی حومه پاریس- رفتم سمت كاخ ورساي... نميدانستم خط متروي حومه پاريس بليط متفاوتي دارد كه حدوداً 15 یورو قيمتش است. اين را بعداً فهميدم، من فقط وارد شدم!

كاش مي شد از اين ويزا با استفاده بين كشوري هم مي كردم. سري به آلمان، هلند، ايتاليا واين همه كشور زيباي ديگر اروپا مي زدم. تا همين ورساي هم كه رفتم، منظره واقعاً‌ ديدني بود... همه جا سبز... سبز تویی كه سبز مي خوانمت نه از آن سبزي در جنگلهاي كثيف شمال ديده ام. كه از جنس ديگري. از جنس ؟؟؟؟؟!

ورساي پياده شدم و از مردم آدرس كاخ را گرفتم. من قرار بود تا چند ساعت ديگر، يكي از بزرگترين و زيباترين كاخهاي جهان  را ببينم و اين حس عجيبي داشت ....!

مردي بود كه عده اي كودك از شهري در شمال فرانسه را راهي كاخ مي كرد. وقتي فهميد من ايراني ام، با تعجب به من نگاه كرد! خنديدم و گفتم خب مي دونم چي فكر ميكني! سريع با سر حرف من را نفي كرد و گفت نه نه نه .... و بعد گفت Welcome to France محترمانه و مهمان نوازانه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:53  توسط مش قربان